X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 2 آبان 1389 ساعت 08:45 ب.ظ

روزی حضرت ابراهیم مشغول خوردن غذا به تنهایی بود .

به بیرون خانه رفت و پیرمردی را دید که بر دوشش هیزم داشت .

از او خواست که با او غذا بخورد.

هنگامی که پیرمرد شروع به خوردن کرد نام خدا را نیاورد . ابراهیم از او دلگیر شد .

پیرمرد گفت من ملحد هستم و خدا را ستایش نمی کنم . و از آنجا برفت ...

وحی آمد که ما در این مدت او را اطعام کردیم و از او چیزی نخواستیم . تو یک بار اطعام کردی و خواستار ستایش خدا از جانب او هستی . برو و او را باز آر.

ابراهیم (ع) پیش پیرمرد رفت و ماجرا را تعریف کرد . پیرمرد گریست و به خدا ایمان آورد...




© نقل قول و انتشار مطالب « کـافـه » به هر صورت بلامانع است و از آن استقبال میشود | 2011-2010 |