X
تبلیغات
زولا
پنج‌شنبه 3 تیر 1389 ساعت 11:43 ق.ظ


من عدالتم را از دست داده ام ....



ایستاد جلوی اتاقکی که به آن میگفتند « تنورخانه »؛

اما بوی نان تازه مثل همیشه حس خوبی، به او نداد. اصلا به خیالش نیامد که صغرابیگم نانوا،

دارد نان می پزد. مردد بود به ماندن یا رفتن. به خودش می گفت : « بروم یا ......بمانم »

وقت اذان بود. دست ها و پاهایش رعشه ی ضعیفی داشت.

از خانه تا مسجد فاصله ای نبود. دیر هم نشده بود. به یک « لاحول» گفتن، در را میگشود، پا تند میکرد ، به مسجد می رسید؛ اما.....

برگشت و دوباره نشست روی لبه ی حوض. چهره ی همسرش را در خیال خود مجسم کرد، خشمگین بود و بی آرام.

سید با خودش فکر کرد:

«چه قدر عجیب! هیچ وقت او را اینگونه ندیده بودم! دختر آن مرد بزرگ و با تقوا و این حرف ها! ....


مشتی به آب حوض زد. دامن آبی آب، پر از چین شد. چند تا حباب گرد و توخالی بالا آمدند. بعد یکی یکی شکستند و محو شدند. سید فکر کرد :

«حرف نابجا مثل این حباب ها عمر کوتاه دارد. توخالی است. می آید و می رود و

 هیچ خیری هم ندارد.»


صدای اذان بلند شد.

از بالای بام مسجد، بریر میان سال (خدمتکار مسجد) بود که اذان میگفت.

سید برخاست و گفت: «الآن جماعت می آیند و منتظرم می مانند. اگر نروم، آنها چه خواهند گفت؟»

چند قدمی برداشت. جلوی تنورخانه دوباره فکر و خیال برش داشت. به دلش افتاد که همسرش را صدا کند و دوباره با او حرف بزند. بعد هرچه در دل هر دوتای شان هست صاف شود. هرچند مقصر همسرش بود نه او، گذشت و بزرگی پس کجا رفته بود. خواست به در تنورخانه بزند که صدائی شنید.

سلام آقا سید علی! خدا خیرتان بدهد! خدا عمرتان را زیاد کند!

صغرابیگم بود. سر و روی خود را پوشانده بود و نگاه به زیر داشت. سید فوری به خودش آمد. سربلند کرد و جواب داد:


« سلام خواهر. خدا تو و اهل خانه ات را سلامت بدارد! حال شویت چطور شد؟

از خانه بیرون می آید؟ »


    صغرابیگم آه کشید. وسط ایوان آمد و دلش را از هوایی تازه پر کرد. بعد گفت:

   «چه بگویم آقا، سرفه هایش کم شده، اما تمامی ندارد. آمدم بگویم که سر نماز دعایش کنید!»

    چین های صورت سید پر رنگ شد. قفسه سینه اش تیر کشید.

خدا شفایش بدهد. من همیشه دعاگویش هستم. باز هم برایش ختم ـ امن یجیب ـ

 می گیرم، حتما!

صغرابیگم بغض کرد. با گوشه ی چارقدش، اشک از چشم های خود گرفت. وقتی برگشت طرف تنورخانه، با صدای ضعیفی گفت: «خدایا! به بچه های قد و نیم قدم رحم کن!»

ناگهان سید یاد اذان افتاد. دیگر صدای بریر خدمتکار شنیده نمی شد. فوری در حیاط را باز کرد که برود. وقت اذان که می شد، همسرش به بدرقه می آمد. در را برایش با مهربانی باز می کرد و میگفت: «التماس دعا آقا! خدا پشت و پناهت!»

او دختر علامه وحید بهبهانی بود؛ استاد بزرگ سید!

اما الآن نیامد. فقط سید صدایش را از تنورخانه شنید که از صغرابیگم پرسید: «آقا رفت؟»

و او جواب داد: « آره رفت مسجد!‌ »

دل سید لرزید. دوباره در را بست و میخکوب شد. آب دهانش خشک شده بود و زبانش توان چرخیدن نداشت.

برگشت طرف اتاق خودش و پا به درون آن گذاشت. آه بلندی کشید و نشست. حس کرد همه ی اتاق با قفسه های انبوه کتابها دور سرش دارند میچرخند. دست بر چشم ها گذاشت و زیر لب گفت:


« لا حول و لا قوة الا بالله».


لحظاتی گذشت تا آرام شد. فوری سجاده ی خود را باز کرد و ایستاد به نماز.... .

حاج مصعب، کله اش را از پشت پنجره تو آورد و گفت: «شاید آقا بیمار شده...»

میرزا خلیل بغدادی مهره های درشت تسبیحش را حرکت داد و گفت:

«اما همین بعد از ظهر آمد از من ماست تازه خرید.»

نمازگزارها ایستاده بودند.

هی کله میکشیدند، خودشان را جلو میدادند، این پا و آن پا میکردند و خیره میشدند به در مسجد تا سید زودتر از راه برسد و نماز را شروع کند.

پیرمردی از ته مسجد، بلند گفت:

« این طوری که نمی شود، از فضیلت اول وقت می مانیم: یکی برود در خانه ی او »

پیرمرد دیگر که کنارش بود ادامه داد:

 « درست است. خانه اش که آن سوی شط نیست، همین جاست. چهار پنج خانه بالاتر! »

حاج مصعب گفت: «شما صبر کنید، من میروم!»

عجله کن حاجی!

خدا عزتت را زیاد کند. ما نماز نمی خوانیم تا برگردی!

حاج مصعب گیوه هایش را پوشید و به عجله پا به کوچه گذاشت. دشداشه ای بلند داشت با عرقچین سفیدی بر سر. بلند قامت بود و میانسال. شغلش خیاطی بود؛ اما همه کاره ی مسجد به حساب می آمد.

جلوی خانه سید که رسید، چند بار در زد.

پسر سید بود که در را باز کرد.

سلام پسر گلم. آقا کجاست، چه شده؟ چرا به مسجد نیامده؟

پسرک با تعجب بیرون کوچه را نگاه کرد و پرسید: « نیامده؟ آمد که؟! »

چشم های حاج مصعب از تعجب گرد شد.

چی؟ آمده؟ کجاست؟ مسجد که نیامد. برو از مادرت بپرس، ببین کجا رفته!

پسرک گفت: « خودم دیدم آمد. وقت اذان بود. »

حاج مصعب عرقچین خود را برداشت. چند بار سبحان الله گفت. به ابتدا و انتهای کوچه با دقت چشم گردادند و گفت: « لا اله اله الله. یعنی کجا رفته؟»

تا آمد برگردد مسجد، در خانه باز شد.

سلام علیکم حاجی!

سید بود. دل حاجی هری پایین ریخت. ایستاد و زل زد به او و فقط بریده بریده جواب داد:

«علیکم السلام و رحمة الله.....ش .....شما!»

سید دست بر شانه ی او گذاشت و پر مهر گفت:

« من امروز در عدالت خود شک دارم. به همین خاطر نمیتوانم امام جماعت شما باشم؛ چون اگر امام جماعت عادل نباشد، نمی تواند بر مامومین نماز بخواند. خودتان بخوانید! »

لب های حاج مصعب لرزید و چشم هایش دودو زد. او چه میگفت! در دلش فکر کرد:

« مگر از آقا سید علی طباطبایی، در کربلا عادل تر و با تقواتر هم پیدا می شود؟ چه شده است؟ »

چ... چرا آقا؟ مگر اتفاقی افتاده؟

سید نیم خنده ی تلخی زد. بعد با خودش کلنجار رفت که بگوید یا نه.... چاره ای نبود ، باید میگفت.

امروز همسر عزیزم حرف هایی به من زد. من هم کنترل خود را از دست دادم و در جواب او با تندی گفتم:

 « هر چه که به من گفتی، به خودت برگردد. »

سید سر به زیر انداخت  و چند بار استغفار کرد. دانه های درشت عرق روی گوش ها و بالای پیشانی اش را پر کرده بود. حاج مصعب با تحیر به او نگاه میکرد.

به همین خاطر من در عدالت خودم اشکال میکنم و نمی توانم امام جماعت شما باشم.

 به فکر کس دیگری باشید.

یعنی...... یعنی برای همیشه؟

تا زمانی که همسرم از من راضی شود و من را ببخشد!

قطره های روشن اشک، گونه ها و محاسن جو گندمی سید را پر کرد. حاج مصعب فوری صورت او را بوسید و گفت:

«ان شا الله همین فردا ما شما را در مسجد زیارت می کنیم.»

او رفت.

سید در را بست و به حیاط خانه بازگشت. دلش مثل سیر و سرکه می جوشید. وقتی کنار حوض رفت، دلش بیشتر از همیشه برای همسرش تنگ شده. لب حوض نشست و آهسته صدا زد:

« خانم! کجایی ؟! »



 مختصری از شرح حال ؛

 

علامه سید علی طباطبایی (ره) ،


دانشمند و مرجعی بزرگ در زمان خود بود. او در سال 1161 قمری به دنیا آمد. اصل و نسبش به اصفهان می رسید.

سید علی طباطبایی در فقه، اصول، تفسیر، حدیث و سایر علوم اسلامی، نابغه به شمار می آمد.

یکی از کتابهای معروفش « ریاض المسائل » در علم فقه نام داشت که او را در میان علما به صاحب ریاض معروف کرد.

او در تقوا، اخلاق خوب، امانت داری و پاکدامنی زبانزد همه بود.

زمانی را در مقابل حمله ی وهابیون به کربلا، مردانه جنگید و آنها را همراه مردم، از شهر بیرون کرد.

او در سال 1231قمری در کربلا از دنیا رفت و پیکر پاکش در پایین پای شهدا، در حرم امام حسین{ع} به خاک سپرده شد.


ای کاش او فقط عبرت ما باشد.... همین.


برگرفته از فصلنامه فصل رویش {شماره 4}

بازنویسی داستان : مجید ملا محمدی


پیشنهاد : به خاطر چشمانتان این مطلب را چاپ کنید و بعد بخوانید .



انیشتین و آ.بروجردی   <<< مطلب قبلی   ::   مطلب بعدی >>>   ما مسافریم


© نقل قول و انتشار مطالب « کـافـه » به هر صورت بلامانع است و از آن استقبال میشود | 2011-2010 |